جادوی سکوت

من سكوت خويش را گم كرده ام!
لاجرم در اين هياهو گم شدم
من كه خود افسانه مي پرداختم
عاقبت افسانه مردم شدم!
اي سكوت اي نادر فريادها
ساز جانم از تو پر آوازه بود
تا در آغوش تو،راهي داشتم
چون شراب كهنه شعرم تازه بود
در پناهت برگ و بار من شكفت
تو مرا بردي به شهر يادها
من نديدم خوشتر از جادوي تو
اي سكوت اي مادر فريادها!
گم شدم در اين هياهو گم شدم
تو كجايي تا بگيري داد من؟
گر سكوت خويش را مي داشتم
زندگي پر بود از فرياد من!
+ نوشته شده در شنبه نهم آذر ۱۳۸۷ ساعت 10:52 توسط سام و پویان
|