به یاد عمر رفته گریم ، کنون که شمع بزم غیری

 

سکوت چشم هاي خيسم را

با گريه برايت خواهم گفت

غم نهفته در دل و جانم را

با اشکهايم برايت خواهم گفت

اميد روزهاي زندگيم را

با بغض گلويم برايت خواهم گفت

قلب مثل شيشه ام پر شده از

گريه هاي شبانه براي تو

اي ابرهاي سياه زمستان

گريه کنيد به حال من تنها و عاشق

صدايم پر از ناله و غم و شکايت

گريه ام را بشنو که فقط براي توست

دلم برايت اشک ميريزد و مي ميرد

بيا و در غم عشق شريکم باش

جادوی سکوت


من سكوت خويش را گم كرده ام!


لاجرم در اين هياهو گم شدم

من كه خود افسانه مي پرداختم

عاقبت افسانه مردم شدم!

اي سكوت اي نادر فريادها

ساز جانم از تو پر آوازه بود

تا در آغوش تو،راهي داشتم

چون شراب كهنه شعرم تازه بود

در پناهت برگ و بار من شكفت

تو مرا بردي به شهر يادها

من نديدم خوشتر از جادوي تو

اي سكوت اي مادر فريادها!

گم شدم در اين هياهو گم شدم

تو كجايي تا بگيري داد من؟

گر سكوت خويش را مي داشتم

زندگي پر بود از فرياد من!

فرانک

چه کسی بهتر از تو می تواند خودت باشد

 

فرانک گوبلین