مرگ و زندگی
زندگی جواب داد: دروغ هایی که در من نهفته است و حقیقتی که در وجود تو است.

زندگی جواب داد: دروغ هایی که در من نهفته است و حقیقتی که در وجود تو است.

دنبال کسی باش که نتونی بدون اون زندگی کنی...

سردم است
بر روی قلب فسرده ام
!ها ، کن
ببین چگونه معجزه نفس هایت
!مرا می شکفت
من محجوبانه
به تو فکر می کنمو می بالم
وشب هنگام
چون شعله ای
از یک هوس می میرم
بوسه یعنی : زندگی ، یعنی عشق ، یعنی....
خیلی دلم گرفته... دلم می خواد برم یه جا که تنهای تنها باشم ..خودم باشم و اون کسی که خواست پا توی این دنیا بزارم ... بعدش اونقدر براش از زندگیم بگم و براش گریه کنم تا شاید دلش به رحم بیاد ....
تنهایی خیلی سخته ... ما 2 نوع تنهایی داریم اونی که تنها تنها هستی خیلی بهتر از اونی هست که تو یه جمع باشی و احساس تنهایی کنی
نمی دونم کی از این حال و روز رها می شم ولی دیگه طاقت ندارم نمی دونم خدا جونم اصلا منا می بینی ؟ چرا من این طوری شدم؟ چرا طاقت و تحملم تموم شده؟ چرا بهونه گیری می کنم ؟
امیدوارم به روزای خوش زندگیم بر گردم من فقط زمانی احساس شادی میکنم که در جمع دوستانم هستم ولی مدت این شادی هم خیلی کمه .....
می خواهم عروسک وار زندگی کنم تا اگر سرم به سنگ
خورد نشکشند تا اگر دلم را کسی شکست چیزی
احساس نکنم تا اگر به مشکلات زندگی برخوردم بی پروا
به آغوش صاحبم که دخترک کوچکی بیش نیست پناه
آورم . اما نه ..... چه خوب است که همین انسان خاکی
باشم اما سنگ به سرم نخورد کسی دلم را نشکشند و
مشکلات مرا از پای درنیاورد.

واسه اینه که یه نفر دیگه با انگشت هاش این جای خالی رو پر کنه.
پس به دنبال دستی باشکه بتونه تا ابد دستات رو بگیره.
ای کاش چشمان خورشید بر پشت کوهها دفن و سرازیر نمی گشت .
ای کاش آنروز، شب نمی شد .ای کاش آن شب ماه شرم می کرد .
و به آسمانم نمی رفت . ای کاش چشمان ستاره کور می شد ، چشمک نمی زد .
شاید آنها ستاره نبودند مروارید اشکهای تاریکی بود که به گونه های شب می غلتید .
آن شب حتی آسمان آرام می گریست شاید او هم مثل من .
نفس در سینه حبس کرده تا ناله های کبوتران قاصد را بشنود
و حالا تنها آرزویم این است که هیچ وقت نور آفتاب رانبینم .
به من زيستنی عطا کن که در لحظه مرگ
بر بی ثمری لحظه ای که بر زيستن گذسته است حسرت نخورم
و مردنی عطا کن که بر بيهودگی اش سوگوار نباشم
بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم
اما آنچنان که تو دوست داری
چگونه زيستن را تو به من بياموز
چگونه مردن را خود خواهم آموخت.

درآن لحظه که ذهن من از فواره ها بالاتر و از زندگی پربارتر و از اميد سرشارتر بود حس کردم و تو رازم را از نگاهم خوانده ای . با اين حال امروز قطره قطره عشقم را با تمام وجودم در يک کلمه می گنجانم و می گويم :
به اندازه ی آسمان دوستت دارم بمان که بهار با توزيباست
